آسمون دوم من
اينجا آسمون دوم يه ستاره ست
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . عرفان نظرآهاری فرشته گفت: فراموش نكن. نام تو قاصدك است و هر قاصدكي يك پيامبر. حالا هزاران سال است كه قاصد ميرود، ميچرخد و ميرود، ميرقصد و ميرود و همه ميدانند كه او با خود خبري داد. عرفان نظرآهاری http://www.nooronar.com/besmellah/archives/story/83/10/000153.php حاشيه: ...و كاش مي دانستي تو نيز قاصدكي... وهر قاصدكي يك پيامبر...قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری.
ساكت و ساده و سبك بود؛ قاصدكی كه داشت ميرفت. فرشتهاي به او رسيد و چيزي گفت. قاصدك بيتاب شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد. قاصدك رو به فرشته كرد و گفت: اما شانههاي من ظريف است. زير بار اين خبر ميشكند. من نازكتر از آنم كه پيامي اين چنين بزرگ را با خود ببرم.
فرشته گفت: درست است، آن چه تو بايد بر دوش بكشي ناممكن است و سنگين؛ حتي براي كوه. اما تو ميتواني، زيرا قرار است بيقرار باشي.
آن وقت فرشته خبر را به قاصدك داد و رفت و قاصدك ماند و خبري دشوار كه بوي ازل و ابد ميداد.
ديروز قاصدكي به حوالي پنجرهات آمده بود. خبري آورده بود و تو يادت رفته بود كه هر قاصدكي يك پيامبر است. پنجره بسته بود، تو نشنيدي و او رد شد.
اما اگر باز هم قاصدكي را ديدي، ديگر نگذار كه بيخبر بگذارد و برود. از او بپرس چه بود آن خبري كه روزي فرشتهاي به او گفت و او اين همه بيقرار شد.
| Design By : Night Skin |

