تبليغاتX
آسمون دوم من


آسمون دوم من

اينجا آسمون دوم يه ستاره ست

سلام.

۱: محرم امسال هم گذشت... همسفر... امسال چه کاره بودی...؟! امسال چه قدر با سال قبل فرق کردی...؟ امسال برای وصالش...؟؟

۲:نمایشنامه مون رو اجرا کردیم... بدک نشد. خدا رو شکر بچه ها که خیلی خیلی راضی بودند و تعریف کردن()... ولی خوب انصافا با توجه به اینکه ما ۳-۲ روز بیشتر تمرین نداشتیم خوب بود... خصوصا اینکه تجربه فوق العاده ای ـ مخصوصا برای من ـ بود...

حاشیه ۱: بچه ها می گفتند خیلی توی نقشت غرق بودی() به خاطر همین حِسِّت عالی بود... هرچند یه جاهایی تمام دیالوگ ها رو جابه جا گفتم...

حاشیه ۲: شیرینی اولین نمایشنامه رو هم جای شما خالی خوردیم.

حاشیه ۳: تموم شد... امسال هم گذشت... همه جماعت عاشوراییان مدرسه امروز که روز آخر بود هنوز نرفته دلتنگی می کردند...

۳: رفتم کانون برای تعیین سطح ثبت نام کردم.

۴:امروز  عاشق معلم ریاضیمون شدم...(عادت می کنید...)

۵: معاون و بچه هامون دست به یکی کردن و به نحو فوق العاده جالبی بنده() رو به نمایندگی() منصوب کردند...

۶: یه حس خاصی... نمی دونم...

۷: عنوان مطلبم رو دوباره بخون...

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:29 توسط ستاره| |

سلام.

1: امروز و ديروز مدرسه مراسم داشتيم... آقاي مهدوي بيات(كه خودشون هم فارق التحصيل سمپاد هستند) اومده بودند... بحث سخنرانيشون هم آرامش بود... باورم نمي شد... دقيقا همون چيزايي رو كه مي خواستم... ميشه گفت  فوق العاده بود!

حاشيه ۱: مراسم روز دوم ـ يعني امروز ـ خيلي خاص تر از ديروز بود... امروز برنامه جَوِّ خيلي عجيبي داشت... نمي دونم...

حاشيه ۲: حلقه عاشوراييان مدرسه امسال مراسم رو برگزار كردند و قراره يك شنبه  يك نمايشنامه رو اجرا كنند. امروز يكي از بچه ها با من صحبت كرد و در عرض يك دقيقه قرار شد من تا يك شنبه متنم رو حفظ كنم() و نقش نفس لوامه ي(وجدان) حُر رو بازي كنم...!().

حاشيه ۳:صحنه مربوط به نيروهاي دروني حُر؛ وقتي كه حُر ـ فرمانده سپاه يزيد ـ دچار سردرگمي مي شه و قراره انتخاب كنه... فرماندهي سپاه هزار نفره يزيد يا پيوستن به صف جاودانگان و بندگان خدا...؟؟! توي اون صحنه نفس خوب و بد حُر به نحوي به كشمكش مشغول مي شن و...

حاشيه ۳: آخرش رو كه مي دونيد ديگه نه...!؟! حُر در لشكر امام حسين شهيد مي شه...

۲: امشب... حس خاصي دارم...

۳: براي يك شنبه كلي تمرين رياضي داريم...!! وااااااااااي...

۴: نمي دونيد چه قدر خوبه كه آدم امتحان نداشته باشه...!! اين يك هفته به طور كلي الاف بوديم چون دُبَرا(ج دبير!!)ي گرامي يا برگه ها(و نمره هاي درخشان) رو مي دادند يا مستمر ها رو حساب مي كردند يا... خلاصه كه خيلي حال مي ده... ضمن اينكه دو روز اول ترم دوم مدام مشغول برف بازي بوديم...!!

۵: نمره هاي درخشان امسال كارنامه بنده رو مزين كردند... وااااااي زيستمو گند زدم...!!

حاشيه ۴: تصور كنيد رياضي ۱۹ فيزيك ۱۹.۵ شيمي ۲۰ ادبيات ۲۰ زبان ۲۰ و... يه دفعه اون وسط زيست ۱۶... به به...!!!

۶: به هم ريختم...

۶: توي اين شب ها...

۷: دلم گرفته است مسافر... دلم عجيب گرفته است... اين چه ديوانگي ست چنين...؟؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:39 توسط ستاره| |

سلام.

۱: بالاخره يك روز هم ما رو تعطيل كردند...آخه چرا نه واقعا چرا ما بايد اين قدر بد شانس باشيم...؟!چي مي شد اگه پنج شنبه براي امتحان زيست()تعطيل مي شديم...(به اين ميگن پرروگي محض) در نتيجه امتحان دين و زندگي امروز پريد!

حاشيه ۱: چه حسي به شما دست مي ده اگه از مسابقه ليگ (ذوب آهن - دانشگاه آزاد اصفهان)؛مهموني ديشب و خوابت بزني كه براي امتحانت بخوني؛ بعد صبح خيلي خوشحال بفهمي تعطيله و ديشب صدا سيما اعلام كرده كه فردا همه مدارس تعطيله...‌‌‌‌‍‍!! قيافه من به شدت ديدني بود...

حاشيه۲ : خير سرم قرار بود امروز برم كليسا... اي بابا!!

۲: اصولا موبايل وسيله فوق العاده فوق العاده فوق العاده مزخرفيه...

۳: فقط ۲ تا امتحان ديگه مونده...(؟؟؟!!) كه البته اگه لطف آقايان شامل حال ما نشده بود() فقط امتحان دوشنبه مونده بود...

۴:كلللللللللي برنامه براي بعد از امتحان ها ريختم. بايد برم دنبال كار شب شعر مدرسه و براي مسابقه ها بنويسم...برم كيان فردا براي زبان() اين ترم ثبت نام كنم و...

۵: جديدا خواب هاي عجيب غريب زياد مي بينم...!

۶: خيلي زندگي يكنواخت شده... خستم...( نمي دونم شايد واقعا اين ها همش به خاطر تلقين و فكر زياده... نمي دونم...)

۷: به من خيلي توجه نكنيد...بي خيال...

...........................................................................................................

گفتم کجا...؟ گفتا به خون...

گفتم چرا...؟ گفتا جنون...

گفتم به کی؟ گفتا کنون...

گفتم نرو... خندید و رفت...

لیاقت عشق و وصال رو از خودش می خوام... قاصدک رو فراموش نکن.

حاشیه۳:اگه تونستید آلبوم مولای عشق علیرضا عصار رو پیدا کنید... خیلی کمک می کنه...

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:20 توسط ستاره| |

سلام.

۱: تمام این پست رو نشستم یک ساعت با آب و تاب نوشتم بعد به صورت خیلی جالب بلاگفا جان قاط زد و همش پرید!!

۲: دیشب بالاخره رفتم و توفیق اجباری رو دیدم. خیلی وقت(از اولین روزهای اکرانش) بود که می خواستم برم ببینم... دیروز هم دیدم ظاهرا مامان اینا چندان تمایلی به دیدن این فیلم ندارن() خودم همچون دیوانگان(!؟) تک و تنها پا شدم رفتم سینما...!

توفيق اجباري

محمدرضا گلزار() در این فیلم مثل همیشه نقش خودش رو بازی می کنه... توفیق اجباری فیلمیه از زندگی شخضی آقای سوپر استار با تمام مشکلات و دغدغه هاو...

گلزار

حاشیه ۱: من همچنان آقای گلزار رو با تمام حرف هایی که در موردش می زنن از صمیم قلب...!!

۳:امروز رفتم مدرسه راهنمایی سر زدم...تمام در و دیوارهای خط خطی- حیاط و حتی تابلوی کلاس سوم پنج برای من خاطرست... بچه ها و بیشتر معلم هامونو دیدم... خیلی خوب بود...!!!

حاشیه۲:به نظر شما هدف مدیریت آموزش پرورش از اینکه برای برگزیده های استان از مسابقات فرهنگی هنری آبمیوه گیری می فرستند چی می تونه باشه...؟!!؟!(من پارسال در زمینه انشا نماز و شعر رتبه دوم استان رو بدست اوردم...) البته خوب قابلمه- لیوان- ظرف غذا- سرویس بستنی خوری و... هم از جمله وسایلی هستند که آموزش پرورش از اون ها برای تقدیر(!!!) از رتبه های برگزیده مسابقه ها استفاده می کنه و یکی از کمد های من هم آکنده از چنین وسایل آموزشی و هنری می باشد...!!

حاشیه ۳: نکته تابلوتر از حاشیه۲ اینه که ظهر که جعبه آبمیوه گیری دستم بود و داشتم خداحافظی می کردم که برم خونه هر کس منو می دید می گفت خوب جهازت هم که کامل شد...!!!

۴: بالاخره اینجا هم برف اومدددددددددددد... نمی دونید در عرض یک ساعت چنان برف باحالی گرفت که همه جا سفید سفید شد( و من خوشحال می گفتم امتحان عربی فردا پریدددددد...) و بلافاصله بعد از یک ساعت آفتاب شد...( من ضایع شدم...؟!؟! نه...!!)

۵: ای وااااااااااااااای ساعت هفت شد من هنوز یک کلمه هم عربی نخوندم...!!

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 19:8 توسط ستاره| |

سلام! امتحان ریاضیمو دادم... اون قدرا هم که فکر می کردم گند نزدم ولی عالی هم ندادم... فکر کنم طرفا ۱۸ بشم... مهم نیست! فقط ۱۰روز دیگه از امتحانا مونده... چه قدر کم واقعا... تا حالا که بدک نبوده... فعلا از زیست می ترسم...

۱: دقت کردید چه قدر غرقیم توی زندگی هامون...؟! اگه تونستید حتی ۱نفر رو پیدا کنید که واقعا حواسش به این باشه که این فقط یه بازیه... می دونی بدی این بازی مسخره اینه که آدم هارو وابسته می کنه... حتی آدم های آسمونی رو...

۲: جدیدا خیلی زندگی مزخزف شده!

۳: اصولا از موسیقی رپ متنفرم... اما یه آهنگ از آلبوم تهی(...) به اسم بغض هست که... اگه تونستید پیداش کنید حتما گوش بدید... کاری به خوانندش ندارم شاید اونم یه آدم معمولی مثل همه باشه...اما... این آهنگ می تونه تلنگر خوبی باشه... حواسمون نیست... باور کنید...

دلم می خواد حرف بزنم... خسته شدم از تکرار و کلیشه و...

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:23 توسط ستاره| |

سلام.

۱: امتحاناي ترم كه به صورت فوق العاده جالبي رديف هستند يكي پس از ديگري دارن افتضاح از آب در ميان...! ۲: شنبه امتحان رياضي دارم و الان خوشحال و خندان نشستم پشت كامپيوتر و توي نت مي گردم... من هيچي تجزيه بلد نيستم...!! ۳:يك هفته از امتحانا گذشت... ۴:حوصله ندارم ۵:خسته شدم ۶: اوضاي روحيم به شدت خرابه... نمي دونم دوباره چم شده... ۷: خدايي بيخيالي مي ارزه به اين همه اعصاب خوردي و بي حوصلگي و بي انگيزگي!! ۸:ديروز تولد هم قدمم بود(تولدت مبارك!!يك سال گذشت...!!) ۹:مي خوام براي دل خودم بنويسم ۱۰:مدام دنبال يه فرصت مي گردم كه بتونم دنبال خودم بگردم ولي گويا اونقدر اين لعنتي دل بسته كه اصلا براش مهم نيست...

۱۱:حالم اصلا خوب نيست... برام دعا كنيد...پوچ تر هميشه... هرچند تقصير خودمه... خود خود خودم...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 15:53 توسط ستاره| |

نسیم ، نفس خداست

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است.

عرفان نظر آهاری

نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:3 توسط ستاره| |

امروز چند بار اشتباه کردم؟

مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني...

حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني. حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني‌ كه‌ نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود. تو هر شب‌ خواب‌هاي‌ مرا تماشا مي‌كني، آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري.
تو مي‌داني‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكي‌هاي‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو مي‌داني‌ فردا چه‌ شكلي‌ است‌ و مي‌داني‌ فردا چند نفر پا به‌ اين‌ دنيا خواهند گذاشت.
تو مي‌داني‌ من‌ چند شنبه‌ خواهم‌ مُرد و مي‌داني‌ آن‌ روز هوا ابري‌ است‌ يا آفتابي.
تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را مي‌داني‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد.
تو مي‌داني، تو بسيار مي‌داني...
خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي... پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌
دوشنبه، 16 آذرماه 1383

نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 15:1 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin