تبليغاتX
آسمون دوم من


آسمون دوم من

اينجا آسمون دوم يه ستاره ست

سلام.

۱: به طرز فوق العاده جالبی یکشنبه اجرای تئاترمونه و ما فقط ۲ هفته تمرین داشتیم...

 

حاشیه ۱: من نهایتا به عنوان مرد انتخاب شدم... خیلی نقش جالبیه... دارم نهایت تلاشمو می کنم که بهترین اجرا رو داشته باشم... نسبتا نقش سنگینیه... خصوصا اینکه حرفام و حرکاتم باید خیلی سنجیده باشه... گویا این مرد عیسی مسیح(ع) هست اما قرار نیست چیزی بروز داده بشه اما خوب همین مطلب وضعیت رو حساس تر می کنه...

 

حاشیه ۲: این دو هفته که تمرین داریم به طرز فجیعی فشار روی برنامه هامه... خصوصا هفته قبل داشتم دیوونه می شدم... تمرین هامون خیلی فشرده ست چون وقت نداریم و منم کلی کار روی سرم ریخته بود و... ولی خدا رو شکر این هفته یه کم به کارام سر و سامون دادم... فقط امیدوارم اجرامون همونی بشه که باید بشه تا حداقل خستگی این دو هفته لذت بخش باشه(همون طور که بوده...)

 

۲: من ۳ سال بود برای گروه سرود مدرسه کار می کردم و پارسال هم کرال(سوپرانو) گروه بودم... امسال هم یه غلطی کردیم() برای گروه سرود این مدرسه با اکیپ پارسالمون رفتیم تست دادیم... چه می دونستیم این قدر برنامه ریزی شون واقعا دقیقه که ۱هفته قبل از اجرا تازه یادشون میاد که "چه جالب...! هفته ی دیگه اجرا داریم..." خلاصه که یک هفته مونده به مسابقه ها به صورت فشرده تمرین گذاشتن و منم هر چی خواستم دو در کنم در برم نشد...! چون هم اسمم رو رد کرده بودند هم گروه سوپرانو در حد افتضاحی صداشون کم بود هم مربی مون برای صدای اصلی روی من (؟؟؟!) حساب کرده بود و نمی شد یه دفعه جا زد...

 

حاشیه ۳: اصولا بی برنامگی از خواص بارز مراکز سمپاده...

 

نهایتا یک شنبه ۲ زنگ آخر- که ما شیمی و ریاضیداشتیم- برای اجرا رفتیم و از اونجایی که فقط یک هفته(!؟؟!) تمرین داشتیم تا حد افتضاحی گند زدیم... خصوصا اینکه بچه ها خیلی هول بودند... انصافا گروه ما که سوپرانو بودیم خوب بودند ولی باس هامون یه جاهایی رو خراب کردند... ولی در کل اصلاااااااا اهمیتی نداره.... (من داشتم از استرس دیوونه می شدم...آخه از هفت روز هفته صاف یک شنبه- اونم سر کلاس ریاضی شیمی- باید اجرا داشته باشیم...به این میگن شانس محشر...!! تازه تصور کنید که ۱۴ نفر از اعضای گروه سرود ۲۰ نفره  از کلاس ما بودند...خیلی جالبه...)

 

۳: خلاصه که ۳-۲ هفته ایه که دارم از دست این معاونت پرورشی دیوانه می شم...!!

 

 سرود که خدا رو شکر تمام شد... متن های ادبی و شعرهارو هم برای مسابقه ها تحویل دادم ولی هنوز برای یه جشنواره دیگه باید مطلب بنویسم... تمرین های تئاتره که اونم یک شنبه هفته دیگه اجرامونه و بعدش تمومه... تازه توی این هاگیر واگیری برای تیم بسکتبال مون هم تمرین گذاشتن و من خیر سرم تا پارسال کاپیتان۲ بودم و... گفتم مطمئنِ مطمئن باشید میام... اصلا می خواین اسم منو اول از همه بنویسید...حتما میام...

 

۴: ترم دوم فصل نور فیزیک رو شروع کردیم که من هیچی هیچی هیچی نخونده بودم و فوق العاده نگران بودم چون فکر می کردم خیلی سخته و خیلی هم عقبم... ولی ۳-۲ روز وقت گذاشتم نشستم درست خوندم و رفع اشکال کردم و نهایتا به این نتیجه رسیدم که اونقدر ها هم که فکر می کردم سخت نیست...!!

 

۵: فصل معادله خط یه مقداری رو به تلخی رفته.... از یه طرف ۲-۳ جلسه ست نرسیدم درست بخونم و تمرین حل کنم از طرف دیگه سه شنبه هفته دیگه  امتحان از اول ترم دوم داریم و من با این همه وقت آزاد اصلا نگران نیستم.... تو فکرشم برم با معاون پرورشی مون حرف بزنم که با دبیر ریاضیمون() حرف بزنه امتحانو بندازن هفته ی بعدش... تو رو خدا......من نمی رسم...

 

۶: خیر سرمون قرار بود امسال باری المپیاد شیمی سال دیگه توووووپ بخونیم... هیچی نخوندم...

 

۷: الان دقیقا دارم فکر می کنم چه قدددددددددر حرف زدم و چه قددددددر حرفام هنوز مونده...

 

۸: برای مسابقه تورنمنت شهرها- مرحله دوم قبول شدیم... تورنمت شهرها یه مسابقه ریاضی جهانیه. گروه های سه نفری می تونن شرکت کنند و گرو هایی که امتیاز لازم رو کسب کنند می تونن در مرحله دوم شرکت کنند... نهایتا هم ۲ گروه برتر(گویا از هر کشور) که بالاترین امتیاز رو به دست اوردن به اردوی تابستانی مسابقه( که یه جایی طرفای مسکو هست) اعزام می شن...

 

من و ۲ نفر از دوستای خوبم هم گروهی هستیم.من که انصافا برای مرحله اول هیچ کاری نکردمولی خوب برای این مرحله باید یه کم خودمو دعوا کنم که بشینم بخونم.... مرحله دوم ۲۷ اسفنده...

 

۹: جمعه ۳ اسفند امتحان تعیین سطح کانون دارم.... تازه تمرین تئاترم دارم. عصرش هم تولد یکی از دوستای خانوادگی مونه... سه شنبه هم امتحان ریاضیه نه...؟!!!!

۱۰:ولنتاین مبااااااااااااااااااااااااااااااااارک!!

 

ببخشید که اینقدر به موقع تبریک می گم... امیدوارم هر روزتون روز عشق باشه... در ضمن از اونجایی که ما ایرانی هستیم روز سپندار مذگان - عشق ایرانی - هم تبریک.

 

حاشیه ۴:امسال کلی یادگاری خوشکل گرفتم...

 

حاشیه ۵: قدر دوستی هامونو بدونیم....عشق خیلی مقدسه...

 

حاشیه ۶: ساناز... حواست باشه ها...!! منم....اما کنترلش کن.

 

حاشیه ۷: من یاد گرفتم که  ببینم۰ بشنوم ۰بشکنم و ساده بگذرم... تو هم همین کار رو بکن... بذار قلبت سفید بمونه...

 

۱۱: از تقسیم میوز زیست هیچی هیچی نفهمیدم...!! اََاَاَه... چه درس مزخرفیه آخه...

 

۱۲: بهمن تموم شد؟؟!! چه جالب...!!!!

 

۱۳: هیچی پیانو تمرین نکردم...

 

۱۳: خیلی سر خوشم نه...؟!!

 

۱۴:احساس می کنم که هنوز خیلی چیزا مونده که می خواستم بگم... اما شرمنده دیگه چیزی یادم نمیاد....آخه ۱۷ روز بود برات ننوشته بودم... بین تموم این چرت و پرت ها (که هست اما نیست...) ۶-۵ تا جمله درست و حسابی هست... حواست باشه...

 

خوبم... در همم... اما... ممنون که حرفام رو خوندی...

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:58 توسط ستاره| |

سلام.

۱: اصولا معادله خط فصل جالبی به نظر می رسه(البته هنوز مشخص نیست... یه دفعه دیدید پس فردا اومدم گفتم آخه فصلی مزحرف تر از معادله خط نبود که...؟!)"منو که  می شناسید نه...؟!"

۲: داریم برای گروه تئاتر مدرسه کار می کنیم... نمایشنامه مون داستان یه مرد خارکنه که می خواد خودشو از بین ببره و یه عارف زندگی واقعی رو بهش نشون می ده... من هم گویا قراره یا مرد عارف() باشم یا پادشاه... هنوز مشخص نشده... هر چند به طور کلی هنوز مرددم(خسته نباشم نه...؟!) آخه ۴ جلسه تمرین در هفته خیلی وقتگیره... نمی دونم... ولی فکر می کنم به تجربه ش می ارزه... نه؟!

حاشیه ۱: امسال زدم توی کار تئاتر... عاشق نقش های حسی و درام هستم...

حاشیه ۲: البته خوب با توجه به اینکه اوایل اسفند مسابقات ناحیه ست() و ما به نحو جالبی در هفته دوم بهمن به سر می بریم() ۴ روز تمرین هفتگی چندان هم غیر معقول به نظر نمی رسه...

حاشیه ۳: چی کار کنم...؟!!!

۳: واقعا زبان انگلیسی فوق العاده ست!!

۴: من واقعا آدم دوست داشتنی هستم...؟!!! تا این حد...!!؟؟

۵: خوبم... یعنی بهترم.

۶:می خوام برای مسابقات ناحیه داستان و متن ادبی هم بدم ولی حوصله پی گیریش رو ندارم.

۷: عرفان نظری آهاری فوق العاده می نویسه... پیشنهاد می کنم از نوشته هاش بخونید...

۸: کاشکی می شد فقط ریاضی+ شیمی(البته نه با معلم های شاهکار ما... ۴ ساله ما شانس معلم شیمی درست و حسابی نداریم... خوب حوصله م سر کلاس سر می ره)+ زبان+ ادبیات + فیزیک + دین و زندگی(البته بدون امتحان پایان ترم و پرسش کلاسی) داشته باشیم...

حاشیه ۴: خیلی خیلی خیلی خوشحالم نه...؟!!

۹: بی خیال من!

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:52 توسط ستاره| |

سلام.

۱: حدودا از ۲ هفته پیش که امتحانامون تموم شدن زدم توی جاده خاکی و درس نمی خونم...

۲: فردا قراره از مدرسه با بچه ها بریم توفیق اجباری... حالا درسته که من گفتم قشنگ بود ولی دیگه دوبار دیدنش...؟!!

۳: انشای نماز امسال رو هم نوشتم و تحویل دادم... چند نفری که خوندند که خیلی خوششون اومده بود دیگه نمی دونم...

۴: قاصدک اول یه قاصده بعد از اون یه دوست... عشق مقدسه اما شاید الان خیلی زود باشه... قراره زندگی کنیم...

۵: شب شعر به نحو جالبی افتاد بعد از عید.

۶: من هشتمین آن هفت نفرم - در سینه ات نهنگی می تپد - پیامبری از کنار خانه ما رد شد - روی تخت سیاه جهان با گچ نور بنویس... ۴ تا از کتاب های عرفان نظر آهاری() رو از مامان اینا هدیه گرفتم...

۷:داغونم...

نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:52 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin