آسمون دوم من
اينجا آسمون دوم يه ستاره ست
۱: اين آخرين پست امساله حاشيه۱: سال ۸۶ دومين سال زندگي قاصدكه... سال خوبي بود خدا رو شكر حاشيه۲ :فردا مونده و پس فردا... از ۳۶۵ روز سالي كه گذشت... من با خودم قرار گذاشتم اين چند روز آخر رو همون طوري بگذرونم كه دوست داشتم كل ۸۶ رو اونجوري بگذرونم(به عبارت بهتر اين چند روز آخر سال رو آدم باشم حاشيه۳:ديروز و امروز رو همش داشتم مي دويدم ۲: امروز صبح مرحله دوم مسابقه تورنمت شهرها(توضيحش چندتا پست قبلتره) بود.مي شه گفت در حد فاجعه سخت بود... حاشيه ۴: از اونجايي كه ما حتمااااااااااااااااااااااااا قبول مي شيم( ۳: نسبت به اين دل نوشته ها احساس خيلي خاصي دارم... ۴: فردا حركت مي كنيم به سمت تهران و بعدش هم شماااااااال-لاهيجان ۵: دلم نمياد خداحافظي كنم اميدوارم سال خيلي خيلي خوبي رو در پيش داشته باشيد و حسابي در تعطيلات نوروزي(!!) خستگي در كنيد و پنچرگيري كنيد(قابل توجه دوستاني كه وضعيت باد لاستيك هاشون وضعيتي مشابه وضعيت بنده دارد اين هم عيدي شما! شعر زير- "بهاران را باور كن" - از فريدون مشيري باز كن پنجره ها را كه نسيم روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد... و بهار، روي هر شاخه،كنار هر برگ، شمع روشن كرده ست... همه ي چلچله ها برگشتند ، و طراوت را فرياد زدند؛ كوچه يكپارچه آواز شده ست؛ و درخت گيلاس، هديه ي جشن اقاقي ها را، گل به دامن كرده ست... باز كن پنجره ها را اي دوست! هيچ يادت هست: كه زمين را عطشي وحشي سوخت؟ كه برگ ها پژمردند...؟ تشنگي با جگر خاك چه كرد؟ هيچ يادت هست توي تاريكي شب هاي بلند؛ سيلي سرما با تاك چه كرد... با سرو سينه ي گل هاي سپيد؛ نيمه شب باد غضبناك چه كرد...؟ هيچ يادت هست؟ حاليا؛ معجزه ي باران را باور كن... و سخاوت را در چشم چمن زار ببين ومحبت را در روح نسيم؛ كه در اين كوچه تنگ، با همين دست تهي؛ روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد... خاك جان يافته است...! تو چرا سنگ شدي؟ تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟ باز كن پنجره ها را و بهاران را باور كن...!! ۶: خداحافظ سال ۱۳۸۶! عيد شما مبارك ۱: از "ریچارد باخ" کتابی خوندید؟! "جاناتان: مرغ دریایی" رو بعد از تولد دوباره(تولد قاصدک- مرداد ۸۵ بگذریم... پندار"(در ترجمه دیگه:اوهام) رو چند ماه پیش از دوستی ...(...که ظاهرا قراره به دادم برسه!) امانت گرفته بودم اما سراغش نرفته بودم... دوستم(البته نه آن دوست جمله قبل "پندار" هم فوق العاده بود... برای منی که... همین دو کتاب رو تا امروز از باخ خوندم... اما حتما سراغ بقیه کتاب هاش می رم... اینو مطمئنم!! اگه ازش نخوندید، امتحان کنید... مطمئنم پشیمون نمی شید.مخصوصا این دو تا کتاب فوق العاده اند... ۲:خوبی این وبلاگ اینه که توش من فقط یه قاصدکم...فقط یه قاصدک!! ۱: تئاترمون اجرااااا شد...! حاشیه ۱: اجرامون خدا رو شکر خوب شد... بدک نبود قرار بود سه شنبه صبح ساعت ۹:۳۰ تالار امام خمینی اجرا داشته باشیم. دوشنبه آخرین تمرینمون هم برگزار شد. من ساعت ۵:۳۰ رسیدم خونه(تا ۵ خلاصه سه شنبه صبح خوشحال و شاد و خندان بلند شدیم رفتیم مدرسه. توی راه به طرز عجیبی در دل بنده رخت می شستند طرح کلی گریممون یه چیزی شبیه خاک ترک خورده ی بیابون بود( وحشت نکنیددددد نهایتا ساعت حدود ساعت ۹:۳۵ حرکت کردیم به سمت قتلگاه حاشیه ۲: شدت برنامه ریزی آموزش پرورش و شدت نظم برنامه ها( (حالا تازه می رسیم به قسمت جالب ماجرا حاشیه۳: بگذریم که چه قدر اعصاب مربی مون خرد شده بود و ما هم همگی در یک طیف استرس همگانی( بالاخره حاشیه ۴: خودتون کف کنید که... کار ما یه کار حکایتی بود. یعنی ما یه داستان قدیمی رو نقل می کردیم. لباس های ما هم از اونجایی که مدرسه واااااااااااااااااااقعا سنگ تموم گذاشت و اصلا اصلا برای هزینه ها و دکور صحنه و لباس ها و... اذیت نکرد( حاشیه ۵: اما واقعا خوشحالم که لباس هامون رو خودمون و ساده درست کردیم چون فقط طراحی لباس و صحنه ما تئاتری بود... تصور کنید بقیه دبیرستان ها مانتوهای سبز و صورتی و بنفش و... در واقع قیافه ها و لباس های ما به نحوی بین اون همه مانتو شلوار رنگ و وارنگ و صورت های ساده و بی گریم عجیب و غیر منتظره بود که کل سالن کف کرده بودند... خلاااااااااصه... ساعت ۱۲:۳۰ رفتیم برای اجرا.در دل من از ۲۰ دقیقه قبل از ۱۲:۳۰( یعنی همون ۱۲:۱۰ حدود ۳۳ دقیقه اجرامون طول کشید. اولین صحنه ای که وارد سِن شدم دیگه اینقدر حواسم به نقشم و بازی هامون بود که دیگه دل شوره نداشتم... احساس خیلی خوبی بود... فکر نمی کردم بازی روی صحنه اینقدر لذت بخش باشه... اون هم بعد از ۲ ماه جون کندن و... ۲: خلاصه که نمایشنامه "خار و دل" هم اجرا شد و رفت دنبال کارش حالا که تموم شد تازه فهمیدم چه قدر چیز یاد گرفتم ۳: سه شنبه چهارشنبه پنج شنبه مدرسه مون "بازارچه خیریه" بود. گویا چند سالیه نزدیکای عید بچه ها یه بازارچه با یه سری غرفه( که اکثرا غرفه های خوراکی هستند) برپا می کنند و در آمدش رو به کسانی که احتیاج دارند کمک می کنند. امسال هم این ۳ روز بازارچه بود.سه شنبه که ما اجرا داشتیم و نبودبم. تصور کنید در طول ۳ روز ما فقط ۳۰ دقیقه سر کلاس بودیم اونم چه کلاسی... دین و زندگی ۴: فیلم راز(The Secret) رو ديدم... جالب بود... تو همون چيزي رو بدست مياره كه بهش فكر مي كني... قانون جاذبه ذهنيات تو رو به ماديات تبديل مي كنه... باحال بود 5: فردا و پس فردا رو هم بايد بريم و بعدش ديگه... عيددددددددددد مي شه 6: كانون ثبت نام كردم. شنبه- چهارشنبه 18 تا 19:45. 7:فقط 9 روز مونده ها 8: چه قدر حرف زدم...!! 9: مچ دست چپم درد مي كنه 10: باز كن پنجره را و بهاران را باور كن ۱: اجراي تئاترمون ۱۰ روز افتاد عقب حاشيه ۱: همچنان اين شدت برنامه ريزي آموزش پرورش منو كشته... حاشيه ۲: سه چهار روزي هست كلا با بچه هاي گروه از شدت بدن درد و كمر درد و... بي خيال تمرين شديم حاشيه ۳: جمعه؛ از ساعت ۵/۱۲ تا ۵ عصر سر تمرين بوديم...خوب عوارض مذكور(!!) هم طبيعيه ۲: جمعه صبح ساعت ۱۵/۱۰ امتحان تعيين سطح كانون زبان داشتم. نمره ي كتبي م از ۱۲۰؛ ۸۰ شد. مصاحبه م هم با آقاي قاسمي( حاشیه۴: بالاخره بنده رو هم کانونی کردند. ۳:از اونجایی که ما جمعه واقعا خیلی خیلی فرصت داشتیم که برای امتحان یک شنبه ریاضی بخونیم( حاشیه۵ : هنوزم باورم نمی شه که من جرئت کردم با اطلاعات نصفه بشینم سر جلسه ریاضی و تازه برگه م رو هم تحویل بدم و... حاشیه ۶:ولی انصافا امتحانمون خیلی خیلی ساده بود. فکر نمی کردم این قدر راحت باشه... اگه کامل خونده بودم و رفع اشکال کرده بودم می تونستم کامل بگیرم اما حوصله خوندن نداشتم امروز برگه هامون رو صحیح کرده بود و تحویل داد.از ۵/۱۲ نمره شدم ۱۱ ۴: فقط ۲۲ روز از سال ۸۶ مونده... ۵: ۳-۲ روزیه حوصله ی سر کلاس نشستن رو ندارم ۶: "علی سنتوری" رو دیدم... ۷: فقط ۲۲ روز مونده... ببین چه کاره ای![]()
... هرچي فكرشو مي كنم كه امسال هم داره تموم مي شه يه جوري مي شم...!!
.اصلا نمي فهمم روزها چه جوري دارند تند و تند ميان و مي گذرند
... اي داد بي داد زمونه...(![]()
)
.اميدوارم براي شما هم سال خوبي بوده باشه؛و سال بهتري رو هم در انتظار داشته باشيد![]()
...![]()
).پيشنهاد بدي نيست
.بهش فكر كن
.
.دنبال خريد و كاراي عقب مونده و...
! از حدود ۱۲۶ نفر، دو گروهي(۶ نفري) كه بيشترين امتياز رو بدست بيارن به اردوي مسكو اعزام مي شن.
) امروز سر اينكه اونجا چي بپوشيم هم كلي برنامه ريزي كرديم(![]()
![]()
![]()
)... واقعا با وجود نخبه هايي همچون فرزانگاني ها و خصوصا-خصوصا گروه درخشان م(![]()
)ا چرا بجاي اينكه يه راست بيان از ما خواهش كنن(
) كه باهاشون بريم مسكو؛ اينقدر دنگ و فنگ در ميارن...![]()
.![]()
...
) كه بعد از تعطيلات بچسبيد به درس و مدرسه و دانشگاه و خانواده و خونه و...!!![]()
دوستتون دارم قدر يك دنيا
.سر سفره هفت سين براي قاصدك هايي كه بال هاشون بدجوري شكسته-هم- دعا كنيد...![]()
![]()
) خوندم...برام فوق العاده بود... توی اون برهوت، بُعد عرفانی روحم رو تامین می کرد و سطر به سطر و کلمه- کلمه ش، انگار زندگی منی بود که تازه چند ماه از اولین نَفَس های واقعیم می گذشت...
) چند روزی بود که به مناسبت تولدش از دوستش (!!!) "اوهام"ریچارد باخ رو هدیه گرفته بود و خونده بود و بدجوری به دلش نشسته بود. جمعه رفتم سراغ کتابخونه م و پندار رو دیدم. برش داشتم و شروع کردم... ورق که زدم به این نتیجه رسیدم که همون "اوهام" دوستمه که داشت به خاطرش خودشو می کشت
. بیشتر جذب شدم و ۱۲۰ صفحه رو نشستم و ۵ ساعته خوندم...![]()
![]()
بالاخره انتظارها به پایان رسید...![]()
![]()
...
سر تمرین بودیم... ۲ بار نمایشنامه رو کامل اجرا کردیم و مرور کردیم چه کار باید بکنیم و...) و ساعت ۷ عصر خوابیدم. به طرز فوق العاده جالبی ساعت ۶:۳۰ سه شنبه صبح بیدار شدم![]()
. واقعا خسته بودم و اون شب تلافی تموم اون دو هفته تمرین فشرده در اومد
...
.نگران بودم( این اولین اجرای رسمی من روی صحنه بود... نقش دوم نمایشنامه بودم و...
). اما وقتی رسیدیم مدرسه و با بچه ها جمع شدیم منتظر مربی مون و گریمورش(
) خیلی آرومتر شده بودم. اومدند و شروع کردند به گریم. طرح گریممون خیلی باحال بود
. گروه ما از ۷ نفر بازیگر(البته شبه بازیگر![]()
) و ۱ نفر نوازنده(دف) تشکیل می شه. طرح گریم هر هفت نفرمون یکی بود اما خوب حالات گریم هر نفر رو بسته به نقشش طرح می زدند( مثلا برای پادشاه و درباریان صورت خشن و ابروهای کلفت
و...)![]()
. تا نبینید نمی تونید بفهمید چه قدر باحال بود...
) خود گریمورمون می گفت گریم من از همه بهتر شده
...![]()
(تالار خمینی).
) ما رو وادار کرده بود که برای اجرای ساعت ۹:۳۰ ساعت ۹:۳۵ از مدرسه راه بیفتیم...![]()
![]()
)رسیدیم به تالار دیدیم بله... هیچ خبری نیست
... بله... اشتباه کرده بودند و اجرا سالن همدانیان(یعنی اون سر شهر
) بود...![]()
![]()
) افتاده بودیم و...![]()
رسیدیم به سالن همدانیان. بار و بندیلمون رو برداشتیم و رفتیم توی سالن. سرپرست اجرایی اومد پرسید از کدوم مدرسه اید؟ گفتیم فرزانگان. گفت ااووووه حالا حالاها باید بشینید ساعت ۱۲:۳۰ اجراتونه
.![]()
![]()
![]()
) و کاملاااااااااااا همکاری کرد(
) فوق العاده ساده بود. ![]()
. خلاصه رنگین کمان بودند! لباس های ما پارچه مشکی ساده بود که خوب البته دوخت و طراحی خاصی داشت که هرچی سعی میکنم توضیح بدم نمی شه...(مسخره نکردم جدی می گم
)![]()
![]()
) مجددا رخت شویی آغاز شد
.به نحوی که کم کم داشتم پس می افتادم
.
.خیلی خوب بووووووووود...!
. در کل(گویا) داورها و کسانی که دیده بودند خیلی خوششون اومده بود. دیگه خدا می دونه چه نتیجه ای می گیریم
. اگه اول ناحیه بشیم می ریم برای استانی...
. دلم تنگ می شه برای اون همه تمرین و مسخره بازی و اعصاب خوردی و...! ۳-۲ روز بعد از اجرا که به طرز فجیعی حوصله م سر می رفت- حال هیچ کاری رو هم نداشتم
... اینقدر عکس ها و فیلم اجرامونو دیدم که دیگه دیالوگای بقیه رو هم حفظ شدم
. اینقدر نق زدیم که کاااااااشکی تموم شه حالا که تموم شده...![]()
. خُلیم دیگه چه می شه کرد...!!![]()
!! کلاسهامون تشکیل نشد و الاف بودیم...
.
...!! البته عيد كه نمي شه تعطيلاتش شروع مي شه(البته تعطيلات پيشوازين!!
) يه سري از بچه ها كه از امروز پيشواز رفتند!!![]()
![]()
!![]()
...
.
![]()
![]()
![]()
(![]()
آخرش من از دست مي رم...)![]()
.
.
) بود... pre3 قبول شدم... به هر كسي مي گم با قاسمي مصاحبه داشتم و pre3 قبول شدم کف می کنه... تا حدی که خودم کم کم دارم به خودم شک می کنم چون گویا کمتر کسی رو می فرستن elementry به بالا![]()
![]()
...
۴ ترم دیگه تا پسیج interchange داشتم ولی اینقدر کانون کانون کردند منم بی خیال شدم
. هرچند کانون زبان اصولا گرامر کار می کنه و من هم به شدت به گرامر احتیاج دارم(کنکور![]()
) اما بچه های کانون زبان اصولا یک بُعدین و من هم از انگلیسی formal متنفرم...
.![]()
) و از طرف دیگه قرار بود یک شنبه شر تئاتر کنده بشه(
) رفتیم با دبیر ریاضیمون صحبت کردیم که سه شنبه بریم با اون یکی کلاس امتحان بدیم. ایشونم لطف کردند دلشون به حال فلک زدگی ما سوخت (![]()
) قبول کردند. یک شنبه من خونده بودم اما کم- کلی هم اشکال داشتم. اما رفتم گفتم می خوام بیام سر جلسه امتحان خودمو یه محکی بزنم. گفت باشه بیا خواستی برگه تو بدی هم بده![]()
.منم رفتم سر جلسه. فقط معادله خط خونده بودم(اونم نصفه کاره) و دیگر هیچ
. امتحان که تموم شد همچون اُسگلان(
شرمنده من به ندرت این لفظ رو به کار می برم ولی حقا که سزاوار همین صفتم
) رفتم گفتم من می خوام برگه مو بدددددددم![]()
![]()
![]()
![]()
.![]()
![]()
.![]()
![]()
.![]()
.خوب که نیست چون بهتر هم می شد بشم اما... بی خیال بابا
.خوبه
.
چه قدر زود گذشت... اصلا باورم نمی شه...![]()
... حوصله م سر می ره خوب...![]()
![]()
![]()
. جالب بود اما نمی دونم چرا خیلی حال نکردم... می دونی... یه داستان تکراریه... آخرش دقیقا شبیه" شمعی در باد" تموم می شه... ولی در هر حال خوب بود... مخصوصا آقای رادان...![]()
![]()
![]()
.
| Design By : Night Skin |


