تبليغاتX
آسمون دوم من


آسمون دوم من

اينجا آسمون دوم يه ستاره ست

سلام.

۱: هنوز هیچی نشده حوصله م سر رفت

۲: کلی برنامه ی قاطی پاتی ریخته رو سرم،کلی کار نکرده دارم، و عین بُز(!!) هیچ کدومشونو انجام نمی دم...!!

۳: فردا فاینال دااااااااااااااااااااااارم

حوصله خوندن هم ندارم

 تازه هیچی م بلد نیستم

۴: واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!! دیوونه م به خدا!!

حاشیه: لطفا برای نظر دادن به پست قبلی مراجعه کنید

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:32 توسط ستاره|

سلام.

۱:تمووووووووووووووووو...!!

۲: تموووووووووووووووووووووووووووووم...!!

۳: تمووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم شد!!!

۴: بالاخره امتحانا تموم شد!!

حاشیه۱:امروز آخرین امتحانمونو دادیم.شیمی() بود،عالی نشد می تونستم بهترم بدم.اما به درک() مهم اینه که تموم شد...!

حاشیه ۲: در کل امتحانام بدک نشد.خوب که اصلا(!!) نشد، دبیرای عزیز هم این ترم حسابی تلافی در اوردند... نسبت به اون ترم اصلا امتحانارو خوب ندادیم. ولی می دونی...؟! مهم اینه که تموم شد...!!

۵: امتحان زبان فارسی و ریاضیات امسال کشوری بود.یعنی برای بقیه ی مدرسه ها() کشوری بود.برای ما سمپاد سراسری کشوری() بود...

می تونید تصور کنید وقتی امتحانِ ۳ ساعته ی ریاضی سمپادی کشوری() با ده تا تست اونم برای فقط ۲۰ دقیقه زمان شروع بشه چه شاهکاری از آب در میاد...

تازه اونم نه ده تا تست چرت که بشه راحت زد.تصور کنید اینقدر افتضاح بود که... اول هم که تست هارو دادند اونقدر گفتن "زود باشید/ زود باشید... وقت ندارید... خانم زود باش الان برگه تو می گیرم..." که من از بس هول کرده بودم نمی تونستم حتی خودکارو تو دستام بگیرم(به به)... قشنگ به هق هق افتاده بودم...

حاشیه ۴:

حاشیه ۵: خلاصه از ۱۰ تا تست نصفشو شانسی زدم().تازه من() خیر سرم از کسایی بودم که توی طول سال یکی از بهترین بچه های ریاضی کلاسمون بودم .کمتر از ۱۸-۱۷ هم نمره ریاضی -اونم از امتحانای ریاضی خانم سیادت()- نداشتم.نبودید بقیه بچه ها و برگه های خالی رو ببینید...

خلاصه... تستارو گرفتن، و من تا ۱۰ دقیقه بعدش داشتم سر جلسه اشک می ریختم(). ولی به خودم گفتم حالا اون که تموم()شد، بشین تشریحی هاتو خوب بنویس.۱۸-۱۷ تا سوال تشریحی بود که فقط ۵تا از سوالاش اثبات ندیده(جدید) مثاثات و معادله خط و جبر بود...

حاشیه۶: به به... به به...

ولی خوب من همه ی اثباتارو حل کردم،به جز یکی از سوالا که اونم فقط یکی از بچه ها حلش کرده بود.بقیه ی سوالارو هم کامل نوشتم.اثباتاش واقعا سخت بود ولی من از حل کردنشون ( اونم در اون وضعیت) واقعا حال کردم...!...

می دونی، از این لجم می گیره که من اثباتایی که اکثر بچه ها نتونسته بودند بنویسند رو حل کردم.ولی تستامو گند زدم(...) در صورتی که اگه فقط ۱۵ دقیقه بیشتر وقت داده بودند و جو اونقدر متشنج نبود، این طوری نمی شد...

حدود یک هفته بعد از امتحانامون، بچه ها رفته بودن پیش معلممون(ریاضی) و نمره هاشونو می پرسیدن... حالا من می گفتم نمره به درک،خانوم سیادت روی من حساب کرده بود، و من واقعا برام ناراحت کردنش بدتر از هرچیز دیگه ای بود.()

وقتی رفتم پیشش همش از نگاهش بین بچه ها فرار می کردم، می ترسیدم... آخر سر گفت" فلانی تو چرا اینقدر نگرانی...؟!!"گفتم "وااااای خانووووووووم من خیلی خراب کردم نه؟؟" گفت "نه"(خوب آره، بین اون همه تک و افتاده خراب نکرده بودم، اما من می تونستم، و در مقایسه با خودم خراب که هیچی- افتضاح بود) گفت"تشریحیاتو خیلی خوب نوشته بودی(و من تو دلم گفتم واااااای...)، صحیح که کردم جزو بهترینا بودی، ولی وقتی جواب پاسخنامه ها از تهران اومد...

می دونی... حالا که دیگه تموم شد، تو دلم  می خندم و می گم به دَرَک، به درک، به دررررررررررررک!!! حدود بیست نفر امسال ریاضیشونو می افتن، بیست نفر از حدود ۱۵۰ نفر بچه های ما...

ولی می دونی، بازم مهم اینه که تموم شد...!!!

۶: خلاصه... امتحانای امسالم تموم شد.تابستون ما قاعدتا چند ساعتیه که شروع شده، اما خوب من بدبخت پس فردا فاینال کانون زبان دارم...!(چه جالب... و جالب تر از اون اینکه هیچی حالیم نیست... و فوق العاده جذاب تر این که ریلکس نشستم اینجا و...)

۷: ساناز گل من، تنها کسی توی کشور بود که ریاضیش رو بیست کامل() گرفت...!!مباااااااااااااااااااااااااااااااااارکه گلم...(هرچند می خواستیم با بچه ها خفه ت کنیم...!!)

۸: آره... امسالم تموم شد... و امروز من موندم، به کله پر از برنامه برای این سه ماه، کلی کتاب نخونده، کلی کار نکرده و...

کلی فکر ِ نکرده...کلی دیوونه ی زنجیریِ مجنون...

همراه عزیزم... امیدوارم آروم باشی... من به تو ایمان دارم...ما اومدیم، ما با همیم، برای این که بتونیم.... هرچند، پاهای من خیلی زود سست می شه... خیلی زود...

طنین عزیز من... همون اتفاقی می افته که تو بخوی... باور کن...

ساناز عزیزم... امیدوارم روزهای خیلی خوبی رو در پیش داشته باشی... ببخش...منم دوستت دارم... باورم کن... ولی نمی تونم... نمی تونم...

خیلی حرف زدم، هرچند خیلی ش هنوز مونده...!!()

می رم، ولی بر می گردم...

اما کاشکی قاصدک بر میگشت... کاشکی...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:23 توسط ستاره| |

سلام.

۱:من زنده ام!

۲: خسته شدم...پس چرا اين امتحاناي كوفتي تموم نمي شه......؟!؟؟

۳:دلم براتون تنگ شده بود...شما خوبيد؟!

۴:اين روزا آسمونم بدجوري ابريه... دارم ديوونه مي شم...

۵:چند روز ديگه بر مي گردم...

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:50 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin