تبليغاتX
آسمون دوم من


آسمون دوم من

اينجا آسمون دوم يه ستاره ست

سلام!

۱: دیدی چی شد...؟!؟؟ نصف تابستونمون پرید!

حاشیه۱: به هیچ وجه دلم نمی خواد اول مهر فرا برسه هرچند خیلی هیجان انگیز به نظر می رسه(!!؟). خیلی جالبه سه ساله که تابستونها ، من باید با یه قضیه ی جدید کُشتی بگیرم...!

حاشیه۲:همچنان من کلی کتاب دارم که قراره ایشالله تابستون بخونمشون... خوبه!!

۲: هشتمین دوره ی کارسوق مهرگان هم برگزار شد...  ۱۶ـ ۱۷ و ۱۸ مرداد امسال هم کارسوق ریاضی برای بچه های راهنمایی فرزانگان توسط(!!!) بچه های دبیرستانی خودمون(فرزانگانی) و دانشجوهای فارق التحصیل سمپاد برپا شد...امسال اولین سالی بود که من برای کارسوق مهرگان، جزو بچه های تدارکات بودم!

حاشیه۳: هان؟! کارسوق چیه؟! کارسوق... چیز خوبیه!!

کارسوق معادل واژه ی WorkShop هست. الان حدود ۱۰ سالی می شه که توی مدرسه ی راهنمایی(سابق!) ما، برای بچه ها یه سری کلاس به عنوان آشنایی با مفاهیم جالب و جذاب ریاضی برگزار می شه. البته فقط ۸ دوره ست که کارسوق مهرگانه، وگرنه ظاهرا قدمت کلاس های کارسوق  به قبل از دوره ی ماموت ها(!!؟) می رسه! به طوری که ما به مامان بزرگ های کارسوقی مون(!) ـ یعنی مثلا بچه هایی که الان دانشجوی فوق لیسانس هستن ـ لقب "خاله" رو نسبت دادیم!!

البته بچه ها باید توی دو مرحله امتحان شرکت کنند و کسانی که بتونن از این دو خان(!) بگذرن، می تونن توی ۳ روز دوره ی کلاس های کارسوق(که البته از جیب مدرسه ست!)شرکت کنند و به قول خودشون(!) بشن کارسوقی! سطح سوالای این دو مرحله خیلی بالا نیست، اما بیشتر هدف از کارسوق اینه که اول خلاقیت و دید ریاضی بچه هارو پرورش بده، و دوم جذابیت های ریاضی رو بهشون نشون بده.

خلاصه که خوش گذشت! هرچند من روز آخر و مراسم اختتامیه رو نبودم... چرا؟! برین خط بعدی!

۳: پنج شنبه طرفای ساعت سه، من سر یکی از کلاسای کارسوق بودم. یه دفعه دیدم دارم می لرزم()، پا شدم اومدم بیرون و جواب دادم. مامانم پشت خط بود:"قراره ساعت پنج حرکت کنیم به سمت چادگون، تا فردا عصر هم اونجاییم.بگو چی می خوای برات بردارم. طرفای ساعت ۵ هم میایم دنبالت، آماده باش...!!! خداحافظ!"

به به!!چادگون...؟؟!(...)

خلاصه، این شد که مجبور شدم(البته خودمم بدم نمی یومد!) بی خیال جمعه و اختتامیه و هزارتا برنامه ی دیگه بشم. از خاله ها(!!!) و بچه ها(!!اون جا بیشتر شبیه مهدکودک بود! باور کنین!)  خداحافظی کردم و اومدن دنبالم و رفتیم به سمت چادگون...

شب یه کم رفتیم لب آب... نمی دونی...

 آسمون پر ستاره()، اونقدر روشن بود که کهکشان راه شیری رو دیدیم... لب آب ساکت و خلوت، صدای آب... وای!

صبح ساعت۵:۳۰ بیدار شدم، هوا هنوز تاریک بود، همه هم خواب بودن. لباس پوشیدم، کوله م رو هم برداشتم، برای مامان اینا هم یادداشت گذاشتم که نگران نباشن. طرفای ساعت ۶ زدم بیرون: سمت آب!

دقیقا نمی دونستم از کدوم ور باید برم(به به!!).از طرفی که فکر می کردم(!) می ره سمت دریاچه راه افتادم. وسطای راه احساس کردم دیگه زیادی دورو برم داره خلوت می شه، یه جایی بود که دیگه داشت به بیابون شباهت پیدا می کرد...!! به به...!!

خلاصه حدود ۴۵ دقیقه رفتم و رفتم و رسیدم به لب دریاچه... وااااااای! نمی دونی چه قدر خوشکل بود...

فقط صدای آب میومد و مرغ های دریایی(فکر می کنم جاناتان رو دیدم!)... محشر بود! نشستم لب آب...

حدود یک ساعت اونجا بودم. پا شدم، رفتم یه جای دیگه دوباره لب آب نشستم. اونجا هم که دیگه... همه جا آبی، انعکاس نور خورشید روی آب... سکوت... و آرامشی که مثل همیشه منو اونقدر به پوچی کشیده بود که نمی تونستم هیچی بگم...

خلاصه تا طرفای ۱۰:۳۰ لب آب بودم... خیلی خوب بود، خیلی...هرچند جای یه نفر() خیلی خالی بود...

دو  تا تیله و تسبیح آبی و "اتفاق" و چیزی که همیشه گردنمه و مرغ های دریایی و آب و خورشید و... 

ساعت ۱۱:۳۰هم ویلا بودم! هرچند راه برگشتن رو خدا می دونه چه طوری پیدا کردم و برگشتم!

آب به من آرامش می ده... نگاه کردن به آب و گوش دادن به صداش رو خیلی دوست دارم... جریان آب دریاچه چیزی رو زمزمه می گرد که توی عمق وجودم احساسش می کردم...

خیلی خوب بود، هرچند... جای همگی خالی!

۴: شعبان خوبه... همش عیده! توی نیایش های آسمونی تون مارو فراموش نکنید...

۵:داره یه امتحانی می گیره، که...

می ترسم تاب نیارم چون خیلی زود می شکنم... چون می دونم که می دونه که تنها نمی تونم... می دونم که می دونه که چه قدر داغونم...

اما هروقت ناامیدی میاد سراغم بازم یه چیزی ته دلم قلقلکم میده... یه وقتایی از حال و روز خودم واقعا خنده م میگیره!

خلاصه که... نمی دونم چی بگم... ولی بچه ها، دعا کنید... خیلی... خیلی التماس دعا...

قاصدک از سیاهی می ترسه...

حاشیه ۴: آهای! ای رفیق! ای که اجابت می کنی چون تو را بخوانند... این کسی است که دیگر بهتر  و شاید بدتر از این بلد نیست بخوانَدَت... پوچ است و نمی تواند... از پسش برنمی آید... ای ناجی! بیچاره ای حیرت زده افتاده است در این خراب ـ آباد ناباوری و دارد جان می کند بی نورت... شده است سایه ای که سایه ـ روشن است...ای قریب! ای که نزدیکی به این قلم و این قلب و این پریشانی ها...! بیا... من دیگر نمی توانم... بریده ام بازی ات را... بدون تو هیچ نمی توانم...

ای مونس! ای یاور! ای ستوده ی بی نیاز و مطلق و عظیم و کبیر و جمیل و وسیع و خبیر و لطیف! ای صاحب! کجایی...؟ کجایی پس که ندایت نمی پیچد دیگر در این خانه ی بی کسی... که دیگر نشانی نمی یابد این بی چاره ی بی نشان از تو...

من تو را می خواهم... به دادَم برس...

به دادم برس.....

۶: من خوبم! نه نا امیدم و نه بی خیالم و... نه! فقط یه کم داغونم...

دعا کنید لطفا... همین!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 19:29 توسط ستاره| |

هيچ شنيده اي مي گويند سفر به شهر عشق...؟

 

هيچ شنيده اي از سفر از خراب ـ آباد خويشتن تا آبادي او...؟

 

هيچ شده برسي به پوچي؛ به هيچي، و حالت به هم بخورد از هرچه هست و نيست...؟

 

هيچ دلت براي خودت تنگ شده...؟؟

 

هيچ شده نفس بكشي و مرده باشي؛ نگاه كني و نبيني، ساكت باشي و فرياد بزني...

 

هيچ شده باشي، و نباشي...؟؟؟

 

در برهوت بي كسي ـ بي خويشتن ـ تنها مانده اي؟ از همه سيلي خورده اي و طرد شده اي و جان كنده اي....؟؟؟؟

 

تا دوسال پيش قاصدكي وجود نداشت. همه جا تاريك بود و تاريك... آينه ها؛ همه شان، شكسته بودند. ولي دلي انگار نبود كه شكسته باشد يا نباشد...

 

همه جا تاريك بود. نفس مي كشيدم؛ اما زنده نبودم.راه مي رفتم؛ حرف مي زدم، غذا مي خوردم؛ مي خوابيدم...نگاه مي كردم اما نمي ديدم،صداي تيك تيك ساعت ها را مي شنيدم، لبخند مي زدم اما ضجه مي كشيدم، آرام و ساكت بودم اما فرياد مي كشيدم...

 

صداي تپش دلي را نمي شنيدم و آينه اي را نمي ديدم...

زندگي ام سايه بود و تاريكي و سياهي. همه را داشتم؛ آينه را نداشتم:هيچ نداشتم...

 

------------------------------------------------------------------------

 

هيچ شده تا خط قرمز پيش بروي و بعد ناگهان، انگار از كابوسي بيدارت كند، بيدار شوي و رويا ديدن بياغازي...؟ رويايي كه حقيقت است...

 

هيچ شده بهشت را ببيني و ببويي و بشنوي...؟

 

جان بگيري...

بال هايت را بازگيري،بگشايي؛

پرواز كني...

او را نفس بكشي...

او را ببيني، او را ببويي؛ او را بشنوي؛ حتي او را در آغوشت بكشي...

 

آري!

مسافر! من هم دو سال پيش سرگرداني بودم در اين بازي زيباي "دنيا" نام...

دلتنگ از اين جهنم در بهشت خاكي...

 

و مي داني بهشت را چگونه در خراب آباد جانم يافتم...؟

...تو چه مي داني نهال عشق را چگونه كاشتم و باران آغاز را چگونه باراندم...!

كه هنوز؛ هنوز كه دو سالي گذشته، در حجم باور خودم هم نمي گنجد...!

 

تنها مي دانم كه ديگر در اين جاده ي نيستي ها سرگردان خويشتن نيستم...!! حتي اگر هنوز بند بر پايم و هنوز بالهايم كوچكند و دلم زميني...

 

------------------------------------------------------------------------

 

دوسال پيش،  همچين لحظاتي بهشت بودم انگار و  بهشت در وجود من بود...

"امشب شب آغاز دل، آغاز راهست ؛تنها خدا داند كه امشب چند سالست..."

 

دست دل در دست همراهي كه نگاهم در درياي طلايي نگاهش جان گرفت...

"امشب نگاهي خيره بر شهد نگاهي؛ غرق اندر اين درياي آبي طلايي..."

 

و روشن از نورشمس الشموسي كه براي اولين بار به حريمش راه يافته بودم...

و من امروز هنوز هم خالي از باورم از اين سفر، سفر به سوي ديار عشق...!

 

و من امشب...

امشب؛ سفر از خشت تن تا قصر يارست، مقصد بهشت هشتم هفت آسمان است...

 

ديگر چه دارم بگويم...؟ چه دارم بگويم...

 

"السّلام عليك يا علي بن موسي الرضا...!"

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 22:14 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin