آسمون دوم من
اينجا آسمون دوم يه ستاره ست
چه طورید؟؟؟ خوبید؟ چه خبرا...؟؟ ؟! هان؟! اینجا چه خبره؟! چرا این جوری نگاه می کنید...؟؟ چی؟ ؟! ... ؟!!؟ آهان... ... ۱: من زنده م! ولی راستش خودمم نمی دونم کجام خوب ببخشید دیگه... ببخشید که نبودم این مدت و آپ نکردم و ننوشتم و... ببخشید اِااِااِااِااِااِ... هنوز که قهری... ببخشید دیگه ... ... ... دیدی دلت سوخت؟! ۲:باز هم اومد... اومد اون روزایی که دم غروب پنجره ی اتاقتو به سمت خورشید دلت باز می کنی... صدای ربنای شجریان توی اعماق وجودت می پیچه و طنین اذان موذن زاده ته دلت رو می لرزونه... اون شبایی اومد که سر سجاده ی دلت می شینی و توی تنهاییهات های ـ های به حال خودت می خندی و گریه می کنی که... آهای...! "میخوام عاشق تو باشم..." حاشیه۱: مثل قدیما اون سحرهایی اومد که ثانیه های مونده تا اذان صبحو با خودت زمزمه می کنی و صدای "الله اکبر" که توی آسمون خاموش ِ روشن شهر می پیچه، دلت یهو می گیره و چشمات... خلاصه که یک ماهی مهمون سفره ی عشق و تنهایی و آرامش و صفای اون بالاییه ای... منتها این دفعه دیگه "مهمون ناخونده" نیستی که تا "کم اوردی" بری سر سفره ش... دیگه " این دفعه دعوت شدی"... صدات زده که بیا و هرچی دلت می خواد آینه ی دلت رو از این سفره صیقل بده...خودت رو توی آینه ی وجودت نگاه کن... سرت رو بذار توی بغلم و هرچقدر دوست داری اشک بریز از دلتنگی های زمینی ت... بیا... فقط بیا... که من "منتظرت" هستم... حاشیه۲: منتظر چی هستی؟؟! داره میگه منتظرته... ۳: خلاصه که... آسمون این روزا خیلی قشنگ و آبیه... آسمون دلها هم همین طور! ۴: دم غروب و صدای اذان و بوی بارون... دیگه چی می خوای؟؟! ۵: فرشتهها آمدهاند پايين. همه جا پُر از فرشته است.از كنارت كه رد ميشوند، ميفهمي؟ اسمت را كه صدا ميزنند، ميشنوي؟ دستشان را كه روي شانهات ميگذارند، حس می کنی؟ ميكني؟راستي، حياط خلوت دلت را آب و جارو كردهاي؟دعاهايت را آماده گذاشتهاي؟ آرزوهايت را مرور كردهاي؟ميداني كه امشب به تو هم سر ميزنند؟ميآيند و برايت سوغاتي ميآورند، پيرهن تازهات را.خدا كند يك هوا بزرگ شده باشي. ميآيند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب ميپاشند. ميآيند و توي دستشان دعاي مستجاب شده و عشق است. مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ دلت را بسته باشي. مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا... كوچه دلت را چراغاني كن. دمِ در بنشين و منتظر باش. فرشتهها ميآيند. فرشتهها حتماً ميآيند. "عرفان نظرآهاري" ۶: ...ولی من منتظر معجزه ات نشسته ام... ۷: هفته ی دیگه:وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!! تابستونمون پررررررررررررررررررررررررررررررررررررید! ۸:یک فاینال زبانی دادم ۹:الان حدود ۲۳ ساعته که من اصلا نخوابیدم...!!! ۱۰: امیدوارم همگی شاد و آروم و سرحال باشید... دوستتون دارم و به یادتون هستم. این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم. پ.ن: اگرچه من این جاده را دوست دارم... هرچند... پ.ن۲: از همه ی دوستانی که خبر نکردم معذرت می خوام... ببخشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(
)...؟!
.
...![]()
![]()
...
... یادته؟؟!![]()
![]()
خدا آن سوتر منتظر است. مبادا كه فرشتههايت دست خالي برگردند...![]()
![]()
![]()
... جای دشمنتون خالی...!![]()
![]()
(الان دارم دیگه توی هپروت سیر می کنم...!!)
"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.
آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.
*
جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.
و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...
هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!
این یکی از هزار اصل رفتن است.
**
پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.
هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه. و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ...
عرفان نظرآهاری![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


